|
اسم من اصغر است به این ترتیب کوچک همه آدمهای خوب ایران هستم . در سال 1319 در روستای ابیازن از توابع شهر نطنز به دنیا آمدم. همسرم مریم محمد رضا است و دارای سه فرزند به نامهای افشین، آرمین و نیما می باشم. پدرم مرد ساده ای بود که وقتی کلاس شش ابتدایی را تمام کردم چون فکر می کرد ابن سینا شده ام گفت: پسر جان درس خواندن بس است، برو معلم شو. زیرا آنروزها نوکری دولت و آب باریکه اطمینان بخش تر بود. او نمی دانست که من اهداف بزرگتری را در سر می پرورانم. هنگام تولد ظاهراً به خاطر جمعیت زیاد خانواده نباید کسی خوشحال می شد ولی چون "پسر" بودم گویا چندان هم بدشان نیامده بود. در کودکی به مکتب خانه می رفتم. اگر اجازه بدهید ضمن شرح سرگذشتم آن را همراه با خاطرات تلخ و شیرین ام بازگو کنم تا هم لبخندی بر لب هایتان نقش بندد و هم از تلخی روزکار چندان شکوه نکنید.
خاطره اول اینکه در بچگی بسیار پر جنب و جوش و خلاصه به قول امروزی ها شیطان بودم. در راه رفت و آمد به مدرسه به طرق مختلف تخلیه انرژی می کردیم. یکی از تفریحات آن روز ما پریدن از روی چاه های قناتها که در مسیرمان قرار داشت بود. یکی از آن روزها که خواستم شهامتم را به رخ دیگران بکشم از روی چاهی که دهانه اش نسبتاً بزرگ بود پریدم که ناگهان خود را در نیمه راه چاه سرازیر دیدم، نمی دانم چه اتفاقی افتاد که وسط چاه گیر کردم و همین امر موجب نجاتم توسط همکلاسیها که هم می خندیدند و هم ترسیده بودند شد. ذکر یک نکته تعجب آور که هنوز هم شگفتی آن از خاطرم نرفته و شاید برای شما خالی از لطف نباشد این بود که در همان لحظاتی که به چاه افتادم اولین فکری که به خاطرم آمد آن بود که دیدی مردم و نتوانستم درس بخوانم. پس از پنج دهه هنوز هم در شگفتم که چرا به جای سایر افکار چنین فکری در سرازیری چاه به مغزم خطور کرد؟ شاید به لحاظ این بود که در کوچکی به ما تفهیم کرده بودند که اگر می خواهید به جایی برسید باید درس بخوانید و گرنه آدم بیسواد کور و بیچاره است. شایدم به دلایل دیگری بوده که اگر شما آنرا یافتید به من اطلاع بدهید.
آخرین به روز رسانی ( شنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۳ )